شمارهٔ ۳۴۹ سلیم تهرانی | کتاب غزلیات

دارم هوس رخصت آهی و دگر هیچ
چون صورت چین از تو نگاهی و دگر هیچ

در کشتنم از بس که طلبکار بهانه ست
کافی ست همین نام گناهی و دگر هیچ

صد ره به دل خویش چو ویرانه گشودیم
خواهیم درآیی تو ز راهی و دگر هیچ

ای خضر، کسی از تو ره چشمه نخواهد
ما را برسان بر سر چاهی و دگر هیچ

از حاصل دنیاست قلندرصفتان را
چون شمع، همین ... رو کلاهی و دگر هیچ

گتیم سلیم این همه در هند و ز عصیان
داریم همین روی سیاهی و دگر هیچ