شمارهٔ ۳۹۱ سلیم تهرانی | کتاب غزلیات

چو حسن سبز تمنای اهل دید بود
مباش گو به چمن گل چو سرو و بید بود

به بزم شوق، پی آب خوردن دل ما
سفال سبز به از چینی سفید بود

فلک چگونه گشاید دری به روی کسی
که هر ستاره ی او قفل بی کلید بود

کدام فیض که در محفل محبت نیست
چراغ کشته ی این انجمن شهید بود

ترا که فصل شباب است جام می مگذار
که می به دست جوانان حنای عید بود

سلیم را ز جنون نیست بیم کشته شدن
که مست عشق ترا تیغ، برگ بید بود