شمارهٔ ۵۹۹

غزلیات

بی تو معموره ی دل رو به خرابی دارد
مو به مویم ز جنون سلسله تابی دارد

برنیاید ز فلک در طلبت کام جهان
همچو آن تشنه که پیراهن آبی دارد

آخر کار دل از عشق تو پیداست که چیست
که سر رشته ی این مرغ، کبابی دارد

بیخودم از لب مستی که چو آب زمزم
غنچه ته جرعه ی او را به گلابی دارد

رغبتم هیچ نمانده ست به شیرینی جان
دل خونابه فشان، حال شرابی دارد

ماتم تشنه لبان گر نگرفته ست حباب
از برای چه به تن جامه ی آبی دارد؟

چه غم است از فلک آن را که به غم خوی گرفت
چون سمندر که فراغت ز کبابی دارد

شکوه هرچند که دل را ز غم دوست، سلیم
بی حساب است، ولی حرف حسابی دارد