شمارهٔ ۳۰

رباعیات

شب‌ها ز تو در سرم چه سوداست که نیست
وز هجر تو بر من چه ستم‌هاست که نیست

سوگند همی خوری که دل بستهٔ توست
سوگند چه حاجت است، پیداست که نیست