شمارهٔ ۶۸ سیف فرغانی | کتاب غزلیات

گرچه از بهر کسی جان نتوان داد ز دست
چیست جان کز پی جانان نتوان داد ز دست

ای گلستان وفا خار جفا لازم تست
از پی خار گلستان نتوان داد ز دست

همچو تو دوست مرا دست بدشواری داد
چون بدست آمدی آسان نتوان داد ز دست

گرچه آن زلف پریشانی دلراست سبب
آن سر زلف پریشان نتوان داد ز دست

دی یکی گفت برو ترک غم عشق بگو
بچنان وسوسه ایمان نتوان داد ز دست

خاک کوی تو بملک دو جهان نفروشم
گوهر قیمتی ارزان نتوان داد ز دست

جای موری که مرا دست دهد بر در تو
بهمه ملک سلیمان نتوان داد ز دست

محنتت را که گدایانش چو نعمت بخورند
بهمه دولت سلطان نتوان داد ز دست

سیف فرغانی اگر چند توانگر باشی
بر درش جای گدایان نتوان داد ز دست