شمارهٔ ۵۴۱ سیف فرغانی | کتاب غزلیات

هرکس از عشق می زند نفسی
عاشق تو به جز تو نیست کسی

شکرستان حسنی و ماییم
شکرستان حسن را مگسی

نظری سوی ما گدایان کن
کندرین حسرتند خلق بسی

در دل هرکسی ز تو سوزی
در سر هریکی ز تو هوسی

از پی صید ما میفکن دام
که ز دست تویم در قفسی

شرمسارم که بهر خدمت تو
جز بجانیم نیست دست رسی

ای که در پیش تیز می رانی
یکدم اندیشه کن ز بازپسی

بتو پیوست سیف فرغانی
نتوانم جدا شدن نفسی

ببرد با خودش ببستانها
خویشتن چون بآب داد خسی