غزل شمارهٔ ۱۷ شاه نعمت‌الله ولی | کتاب غزلیات

رفت آن جانان ما از دست ما
از دریغا دلبر سر مست ما

او برفت و پای او نگشوده‌ایم
تا ابد زلفش بود پا‌بست ما

ما همه جا نیکی او گفته‌ایم
او نخواهد آنچنان اشکست ما

چاره‌ای غیر رضا و صبر نیست
این زمان چون تیر رفت از شست ما

در خیال او است جان ما مدام
دل روان خواهد به او پیوست ما