غزل شمارهٔ ۸۰ شاه نعمت‌الله ولی | کتاب غزلیات

فلولاه و لولانا لما کان الذی کانا
اگر نه ما و او بودی نبودی این و آن جانا

و اما عینه فاعلم اذا ما قلت انسانا
یکی عین است و دو نامش یکی موج و یکی دریا

فانا عبده حقا و ان الله مولانا
حقیقت بندهٔ اوئیم و سلطان است او ما را

فلا تحجب بانسان فقد اعطاک برهانا
برون آ از حجاب خود نگر برهان ما پیدا

فاعطیناه ما یبدی به فینا و اعطانا
عطا کردیم سر او و شداین مشکلَت حلا

قضا رالامر مقسوما بایاه و ایانا
به هم پیوسته می‌باید که تا پیدا شود آن‌ها

فاحیاه الذی یدری بقلبی حین احیانا
چه خوش حبی که می‌بخشد حیات او حیات ما

و کنافیه اکوانا و اعیانا و ازمانا
همه بودیم در ذاتش که پیدا گشته‌ایم اینجا

و لیس دائم فینا و لیکن ذاک احیانا
نباشد حال ما دایم بود حق دایما با ما

به نور مهر و مه بنگر که هر دو نعمت اللهند
ز هر روز و ز شب روشن ببین در دیدهٔ بینا