غزل شمارهٔ ۲۲۱ شاه نعمت‌الله ولی | کتاب غزلیات

آمد ز درم نگار سرمست
رندانه و جام باده بر دست

صد فتنه ز هر کنار برخاست
او مست در این میانه بنشست

لب را بنهاد بر لب ما
موئی به دونیم راست بشکست

عشق آمد و زنده کرد ما را
پیوسته بود به ما چو پیوست

از بود و نبود باز رستیم
آسوده ز نیست فارغ از هست

دل در سر زلف یار بستیم
محکم جائی شدیم پابست

از مستی ذوق نعمت الله
خلق دو جهان شدند سرمست