غزل شمارهٔ ۲۸۶ شاه نعمت‌الله ولی | کتاب غزلیات

ما را همه شب شب وصال است
ما را همه روز روز حال است

از دولت عشق پادشاهیم
سلطانی عشق بی زوال است

گویا ز خدا خبر ندارد
هر دل که اسیر جاه و مال است

بگذر ز جان و عیش جان جو
کاسباب جهان همه وبال است

تا حسن جمال دوست دیدیم
ما را ز وجود خود ملال است

با روی تو جام می کشیدن
در مذهب عاشقان حلال است

نقصان مطلب ز نعمت الله
چون نیک نظر کنی کمال است