غزل شمارهٔ ۳۷۴ شاه نعمت‌الله ولی | کتاب غزلیات

شک به عدم نیست که او هیچ نیست
شک به وجود است و هم او هیچ نیست

نیست گمانم که جز او هیچ نیست
هست یقینم که جز او هیچ نیست

معنی هو با تو بگویم که چیست
اوست دگر این من و تو هیچ نیست

یک سخنی بشنو و یکرنگ باش
قول یکی گفتن و دو هیچ نیست

ما و منی را بگذار ای عزیز
کز من و ما یک سر مو هیچ نیست

غیر خدا هیچ بود هیچ هیچ
هیچ نه ای هیچ مجو هیچ نیست

نوش کن و باش خموش و برو
هیچ مگو گفت و مگو هیچ نیست

خم می آور چه کنم جام را
مست و خرابیم و سبو هیچ نیست

عاشق سید شو و معشوق او
باش بکی رو که دورو هیچ نیست