غزل شمارهٔ ۴۸۱ شاه نعمت‌الله ولی | کتاب غزلیات

هر که چون ما غرقهٔ دریا بود
واقف اسرار ذوق ما بود

در دو عالم هر که آن یک را شناخت
عارف یکتای بی همتا بود

مجلس عشقست و ما مست و خراب
صحبت رندان ما اینجا بود

دل به میخانه کشد عیبش مکن
میل دل دایم سوی مأوا بود

مبتلائیم و بلا را طالبیم
چون بلای خوش از آن بالا بود

چشم ما روشن به نور روی او است
این چنین چشم خوشی بینا بود

نعمت الله رند و سرمستی خوش است
گرچه با تنها بود تنها بود