غزل شمارهٔ ۶۳۳ شاه نعمت‌الله ولی | کتاب غزلیات

یاری که خیال دوست دارد
عمری به خیال می گذارد

عالم چه بود به نزد عارف
نقشی که نگار می نگارد

هر دم نقشی برد ز عالم
در دم نقشی دگر برآرد

در آینه چون کند نگاهی
لطفش جامی به او سپارد

مائیم و دل شکسته چون دوست
پیوسته شکسته دوست دارد

بحری است که آب رحمت او
بر ما شب و روز نیک بارد

چون اصل عدد یکی است سید
آن یک به هزار می شمارد