غزل شمارهٔ ۶۵۳ شاه نعمت‌الله ولی | کتاب غزلیات

این که گوئی نعمت الله جان سپرد
جان سپرد و جان با ایمان سپرد

جان به جانان دل به دلبر داد و رفت
جان از این خوشتر دگر نتوان سپرد

در هوای گلستان عشق او
جان چو غنچه با لب خندان سپرد

بندگی کرد او به صدق دل تمام
ظاهر و باطن به آن سلطان سپرد

بود میخانه سبیل خدمتش
رفت و آن منصب به این و آن سپرد

جان امانت بود با وی مدتی
خوش امینانه به آن جانان سپرد

دیگری گر جان به دشواری بداد
سید سرمست ما آسان سپرد