غزل شمارهٔ ۶۵۴ شاه نعمت‌الله ولی | کتاب غزلیات

خواجهٔ غافل برفت و جان سپرد
بی خبر از معرفت چیزی نبرد

بود مخموری و مستی می فروخت
صاف می پنداشت می نوشید درد

شیشهٔ پندار می بودش به دست
اوفتاد و شیشه اش شد خرد و مرد

صوفیان پوشند صوف خدمتش
صوفئی بودی که می پوشید برد

هر نفس نوعی دگر گفتی سرود
گه ز لر گفتی سخن گاهی ز کرد

عاشقانه جان سپاری کن چو ما
زانکه عاشق جان خود را می سپرد

نعمت الله جان به جانان داد و رفت
رحمت الله علیه آن مرد ، مُرد