شمارهٔ ۵۳ شاه نعمت‌الله ولی | کتاب مثنویات

الف و میم و معرفت گفتیم
گوهر معرفت نکو سفتیم

ساقی ما عنایتی فرمود
می خمخانه را به ما پیمود

آنکه هم ناظر است و هم منظور
نور چشم است و از نظر منظور

در همه آینه نموده جمال
آینه روشنست خوش به کمال

هستی و هر چه هست بی او نیست
ور تو گوئی که هست نیکو نیست

به تعیُن یکی هزار نمود
بی تعین یکی تواند بود

به وجودند این و آن موجود
بی وجود ای عزیز نتوان بود

هر چه موجود بود از اشیا
همه باشند مظهر اسما

از مسمی تو اسم را می جو
موج و دریا به عین ما می جو

اسم و عین است و روح و جسم چهار
ظل یک ذات باشد آن ناچار

اسم اعظم طلب کن از کامل
زان که کامل بود بدان واصل