شمارهٔ ۵۴ شاه نعمت‌الله ولی | کتاب مثنویات

سخن عارفان به جان بشنو
این چنین گفتم آن چنان بشنو

بگذر از کثرت وز وحدت هم
بیش و کم را چه می کنی فافهم

گر تو فانی شوی بقا یابی
خود ازین بی خودی خدا یابی

در سراپردهٔ حدوث و قدم
خوش بود گر نهی قدم به قدم

حال عالم به ذوق اگر دانی
آفتاب است و سایه می خوانی

سایه و آفتاب بر من و تو
خط موهوم می نماید دو

خط موهوم اگر براندازی
خانه از غیر حق بپردازی

همه جا آفتاب تابانست
نظری کن ببین که این آنست

جوهر است و عَرض همه عالم
به وجودند این و آن فافهم

زر یکی صورتش هزار نمود
سکهٔ سرخ بی شمار نمود

ذات او از صفات مستغنی است
وز همه کاینات مستغنی است

اثر این و آن مجوی آنجا
نام چبود نشان مجوی آنجا