شعر 57 | مدتی شد کآتش سودای تو در جان ماست
مدتی شد کآتش سودای تو در جان ماست
زآن تمنایی که دایم در دل ویران ماست
مردم چشمم به خوناب جگر غرقند از آن
چشمهٔ مهر رخش در سینهٔ نالان ماست
آب حیوان قطرهای زآن لعل همچون شکر است
قرص خور عکسی ز روی آن مه تابان ماست
تا نفحت فیه من روحی شنیدم شد یقین
بر من این معنی که ما زآن وی و او زان ماست
حافظا تا روز آخر شکر این نعمت گزار
کآن صنم از روز اول مونس و مهمان ماست
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}