غزل 10 | در عشق تو یک کار مرا ساز و نسق نیست
در عشق تو یک کار مرا ساز و نسق نیست
خون میخورم از غصه و سامان نطق نیست
آمد به فَذلک ز غمت دفتر عمرم
گر مابقیای هست به جز یک دو ورق نیست
چشمم مه رخسار تو را باز مبیناد
گر در شب هجران تو چشمم چو شفق نیست
در مملکت درد، نشان می ندهد کس
یک کار که از عشق تو بی ساز و نسق نیست
خلق از تو، چو نیلوفر تا حلق درآبند
وز شرم تو را بر گل رخسار عرق نیست
ما نیز رضای تو گزیدیم، چو کس را
بر هرچه هوای تو کند، زَهرهٔ دق نیست
کی دید اثیر از تو وفا، خاصه که امروز
در قالب عالم ز وفا هیچ رمق نیست
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}