غزل 114 | مه را وجود گفتن با روی او نیارم
مه را وجود گفتن با روی او نیارم
تشبیه شام بستن بر موی او نیارم
گفتم که خوانمش جان دل گفت آن تو دانی
من باری این دلیری با خوی او نیارم
خواند مرا سگ خود وین طرفهتر که هرگز
از بیم او چمیدن در کوی او نیارم
دریا کشم به ساغر لیکن چو با وی افتم
گر بط شوم گذشتن از جوی او نیارم
صد بار آب رویم رویش ببرد والله
این بار اگر برد جان بر روی او نیارم
خواهم که گوی باشم، چوگان حکم او را
چون بنگرم ببینم بازوی او نیارم
چون اوست کعبه دل من جمله روی کردم
وان روی تو توانم جز سوی او نیارم
گر باد صبح گردم هرجا که رهنوردم
جز خاک او نبوسم جز بوی او نیارم
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}