غزل 166 | جانم فدای توست، که جانان من توئی
جانم فدای توست، که جانان من توئی
شمع وثاق و تازهگلستان من توئی
هستند شاهدان شکر لب به عهد تو
لیکن از آن میانه به دندان من توئی
جان بر سر غم تو نهم، وز من این سخن
بی حرمتیست جان، چه بود، جان من توئی
در عشق تو به خدمت سلطان برآمدم
ای مه، سعادت تو که سلطان من توئی
آنکس که گفت اثیر، به زنگان چه میکنی
زین نکته غافل است، که زنگان من توئی
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}