شمارهٔ ۳۳

غزلیات

دردی دارم که گفتنی نیست
ور گفته شود شنفتنی نیست

باغی است دلم ز داغت، اما
باغی که گلش شکفتنی نیست

داند همه کس غمم، که عشقت
گنجی است، ولی نهفتنی نیست

افسانه ی وصل تا نباشد
چشمم شب هجر خفتنی نیست

گردی است در آستانت آذر
اما گردی که رفتنی نیست