غزل 90 | با هم افسوس بتانی که در این ملک شهند

با هم افسوس بتانی که در این ملک شهند
دست دادند که دستی بدل ما ننهند

دل و جان، از دو نگه میبری و دلشدگان
یک نگه دیده و در حسرت دیگر نگهند

رسته از زاری ایشان ز جفایت خلقی
عاشقان تو، ز ره گم شده و خضر رهند

عافیت را بجهان قدر ندانند مگر
آن گدایان که بهمسایگی پادشهند!

ای که داری سر خون ریختن اهل وفا
زین گنه کشتنیم من، دگران بیگنهند!