شمارهٔ ۱۲۷

غزلیات

گر روی تو بینم و بمیرم
سهل است، باین گنه مگیرم

جز نام تو نیست بر زبانم
جز یاد تو نیست در ضمیرم

من فاخته ام، تو سرو یعنی
تو آزادی و من اسیرم

افتم اگر از پیت عجب نیست
تو محتشمی و من فقیرم

گر بردارند سر بتیغم
گر بشکافند دل بتیرم

سر از قدم تو بر ندارم
دل از مهر تو بر نگیرم

هست از غمت ای جوان فراغت
از سرزنش جوان و پیرم

صبح عید است، یا ز جانان
آورده بشارتی بشیرم؟!

یا باد صبا ز خاک آن کوی
افشانده به پیرهن عبیرم؟!

گر در همه کار بیدلم، لیک
در دادن دل، بسی دلیرم

گر پند دهی بمنعم از عشق
آذر، بخلاف ناگزیرم!

کاین پند ز کس نمی پسندم
وین منع ز کس نمی پذیرم