اسیر شهرستانی

غزل 335 | نمی داند محبت درهم از کیست

نمی داند محبت درهم از کیست

دل ما هم دلی دارد کم از کیست

سپاسی دارد آخر ناسپاسی

بهشت از خودپرستان آدم از کیست

وصال و هجر سنجان ازل های

صباح عید و شام ماتم از کیست

خیال بی نیازت را بنازم

اگر شادی از او باشد غم از کیست

نمی دانم زبان کفر و ایمان

نیم محرم بگو نامحرم از کیست