واعظ قزوینی — قصاید
21 گفتار · 1084 بیت
گفتارها
- شعر 1 | چیست ای دل عالم هستی بیابان فنا
- شعر 2 | ای نگاهت دیده آیینه دل را ضیا
- شعر 3 | حشمت از سلطان و راحت از فقیر بینواست
- شعر 4 | نوبهار است و در و دشت دگر روح فزاست
- شعر 5 | باد نوروزی دگر پیغام عشرت آورست
- شعر 6 | فصل دی شد آتش سوزی هوا را در سر است
- شعر 7 | بهار آمد و آفاق را سحاب گرفت
- شعر 8 | باد نوروزی صلا بر خوان عشرت می زند
- شعر 9 | قضا بدور جان از فلک حصار کشید
- شعر 10 | بر سر ز ابر چتر و بگلگون گل سوار
- شعر 11 | دی رفت و شد ز بند یخ آزاد روزگار
- شعر 12 | شور عشق است بر سر من زار
- شعر 13 | حوادث آتش و ما خار و غم دود و سرا بیدر
- شعر 14 | ز شوق اهل نظر میدوند بر در و بام
- شعر 15 | نیست با دوستی خلق جهان هیچ دوام
- شعر 16 | باز الوان پوش شد پیرانه سر باغ جهان
- شعر 17 | تن تو چیست یکی خیمه و ستونش جان
- شعر 18 | چو گل مشو همه تن لب برای خندیدن
- شعر 19 | نیست در اقلیم هستی ای دل محنت قرین
- شعر 20 | دل خانه ایست یاد خدا کدخدای او
- شعر 21 | جهان را جوان ساخت دیگر شکوفه
نظرات
هنوز نظری تأیید نشده.
{{ c.body }}