غزل 9 | به سر شوری ز سودای تو باشد
به سر شوری ز سودای تو باشد
به دل داغ تمنای تو باشد
مگر آب حیات و چشمه نوش
لب لعل شکرخای تو باشد
تجلی کن بطور سینه ما
که از روز ازل جای تو باشد
غزال خوش نگاه چشم خوبان
سراسر گرد صحرای تو باشد
در این گلشن درخشان و دل افروز
گل رخسار زیبای تو باشد
نروید در ریاض خلد سروی
که موزون همچو بالای تو باشد
خراب از ساغر عشقیم تا حشر
چه می یا رب به مینای تو باشد
نگاه چشم مستت راه دل زد
خرد سر گرم یغمای تو باشد
ز صورت آفرین اشراق خواهد
که دایم در تماشای تو باشد
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}