شعر 68 | گفت ای شه بر من عور گدای
گفت ای شه بر من عور گدای
قول دشمن مشنو از بهر خدای
گر به بطلانست دعوی کردنم
من نهادم سر ببُر این گردنم
زاغ کو حکمِ قضا را منکرست
گر هزاران عقل دارد کافرست
در تو تا کافی بود از کافران
جای گَند و شهوتی چون کافِ ران
من ببینم دام را اندر هوا
گر نپوشد چشم عقلم را قضا
چون قضا آید شود دانش بخواب
مه سیه گردد بگیرد آفتاب
از قضا این تعبیه کی نادِرست
از قضا دان کو قضا را مُنکرست
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}