غزل 121 | آبروی گوهر ما را به نیسان کار نیست
آبروی گوهر ما را به نیسان کار نیست
همچو خورشید آتش ما را به دامان کار نیست
دست استغنا ندارد دستگاه آستین
چشم همت بستن ما را به مژگان کار نیست
موشکافان شانهگیر از فرق معنی نیستند
محو کاکل را به گیسوی پریشان کار نیست
هیچ موج خودنمایی نیست با آب گهر
بحر گوهرخیز معنی را به طوفان کار نیست
میکشد بر قطعهی یاقوت لعلش خطّ نسخ
محو ریحان خطش را با گلستان کار نیست
دلنشین من ز دیوانها شود بیتالغزل
با پری باشد سر و کارم به دیوان کار نیست
قوّت از حق میرسد آن را که شد ضعفش قوی
کمترم از مور از آنم با سلیمان کار نیست
نیست یار از دلنشینی همچو جان از تن جدا
محو آن غارتگر جان را به هجران کار نیست
شمع را در پردهی شبها نشیند نقش گل
اهل استعداد را نورس به ایران کار نیست
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}