غزل 306 | سنگلاخی بریده ام که مپرس
سنگلاخی بریده ام که مپرس
به دلی آرمیده ام که مپرس
از تعین زجلوه اش چندان
چیده بر خویش دیده ام که مپرس
چشم زخمی به مشربم نرسد
زهر چشمی چشیده ام که مپرس
محو یک جلوه همچو نقش قدم
به رهی واکشیده ام که مپرس
همچو آب گهر زتمکینش
به قراری طپیده ام که مپرس
کرده یادش زخود فراموشم
به وصالی رسیده ام که مپرس
چون سلامت ز دام صحبت خلق
آنقدرها رمیده ام که مپرس
نورس از راه حافظ شیراز
به مقامی رسیده ام که مپرس
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}