غزل 307 | ناوکش راست به دلها سروکاری که مپرس
ناوکش راست به دلها سروکاری که مپرس
عشق در راه هوس ریخته خاری که مپرس
گر حنایی شده سرپنجه ی مژگان چه عجب
می خورم خون دل از دست نگاری که مپرس
زنگ روشنگر آیینه ی ادراک من است
دیده روشن شده از خط غباری که مپرس
از نظر بازی آن گل مژه ام گلزار است
خارم آورده در آغوش بهاری که مپرس
جان بر آن خال بناگوش نظر دوخته است
بر سر تیره دل آورده شکاری که مپرس
دم عیسی است غبار ره صید افکن من
شد سرم بسته ی فتراک سواری که مپرس
امشب از حسرت یاقوت لبش مژگانم
چون رگ لعل به خون داشت مداری که مپرس
ای که می می کشی از ساغر چشم مظلوم
دارد این باده سرجوش خماری که مپرس
نورس از یاری اقبال به همدستی شوق شوق
کرده ام عهده وفا تازه به یاری که مپرس
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}