اوحدالدین کرمانی

شعر 227 | سودای تو را خود سر و سامانی نیست

سودای تو را خود سر و سامانی نیست

وین حادثه را پدید پایانی نیست

قصّه چه کنم درد دل ریش مرا

جز وصل تو دوست هیچ درمانی نیست