اوحدالدین کرمانی

شعر 33 | در کوزه نشست گل چو رخسارش دید

در کوزه نشست گل چو رخسارش دید

تا خون دلش در دل قاروره چکید

او نیز نشست از سر طنز و طرب

خون دل گل در رخ چون گل مالید