غزل 858 | گوید نگار من چو ز هجران کنم گله
گوید نگار من چو ز هجران کنم گله
ان تات ماشیا انا آتیک هروله
وان دم که رو نهم به ره جست و جوی او
بر پای سعی من نهد از زلف سلسله
ور سر به جیب صبر کشم گویدم به ناز
چون می دهد دلت که مرا می کنی یله
یارب چه موجب است که آن شاه دلنواز
با بیدلی چو من کند اینسان معامله
طی کن بساط کون که این کعبه مراد
باشد ورای کون و مکان چند مرحله
حق را به حق شناس نه از حجت و قیاس
خورشید را چه حاجت شمع است و مشعله
فیضی که جامی از دو سه پیمانه درد یافت
مشکل که شیخ شهر بیابد به صد چله
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}