غزل 42 | حدیث عشق تو با کس نمیتوان گفتن
حدیث عشق تو با کس نمیتوان گفتن
که سر دوست نشاید به این و آن گفتن
ز روی زرد من احوال درد من پیداست
چو روشن است چه حاجت به هر زبان گفتن
خوشا غمی که توان گفت پیش همدردی
مرا غمیست که با کس نمیتوان گفتن
صبا ز دامن من محمل جمال او بنمای
که من مجال ندارم به سوز آن گفتن
دوای بلبل بیچاره نیست جز زاری
چو درد دل نتواند به باغبان گفتن
به دور عارض و زلف و رخ تو بیادبیست
حدیث سنبل و نسرین و ارغوان گفتن
ز کوی عشق به جایی نمیتوانم رفت
که مشکل است مرا ترک خان و مان گفتن
حدیث جان مکن ای دل چو عشق میبازی
که شرط عشق نباشد حدیث جان گفتن
صلای عشق زدم چون (جنید) بر عالم
که نیست شیوه مردان سخن نهان گفتن
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}