غزل 43 | عاشق آن است که مهر از دو جهان برگیرد
عاشق آن است که مهر از دو جهان برگیرد
هر چه جز عشق تو باشد دل از آن برگیرد
هر که فریاد من خسته به گوشش برسد
گرش از دل خبری هست فغان برگیرد
صوفی صومعه گر نوش کند باده عشق
در زمان راه خرابات مغان برگیرد
بار هجران تو این بار نه چون هر بار است
کردگارم مگر این بار ز جان برگیرد
همه منعم ز رقیب است سبب ساز مگر
مانع خیر به رودی ز میان برگیرد
برسانم به فلک ناله ز خوشخوابی بخت
بو که وقتی سر از این خواب گران برگیرد
آن کس آن جان و جهان تنگ در آغوش آرد
که به یک بار دل از جان و جهان برگیرد
در پس پرده نهان است بسی نقش غریب
تا خود این پرده که از راز نهان برگیرد
جان شیرین به لب آورد (جنید) از غم یار
بو که کام دل از آن تنگ دهان برگیرد
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}