غزل 339 | چرا به سوی من خستهات نگاهی نیست
چرا به سوی من خستهات نگاهی نیست
که جز در تو مرا در جهان پناهی نیست
مکن جفا و بده داد بی دلان کامروز
به ملک هر دو جهان چون تو پادشاهی نیست
ستم مدار روا بر من غریب حزین
که جز وفای تو ای جان مرا گناهی نیست
شب وصال نمایم که در غم هجران
قرین ما بجز از نالهای و آهی نیست
منم چو حلقه نگون بر در سرای امید
به بارگاه وصالت مرا چو راهی نیست
مرا ز جمع گدایان کوی خود گردان
که معتبرتر ازین منصبی و جاهی نیست
اگرچه جان و جهان در سر غمت کردم
به دولت تو به نزد دلم چو کاهی نیست
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}