جهان ملک خاتون

غزل 389 | بر دست پیچ آن سر زلفین پیچ پیچ

بر دست پیچ آن سر زلفین پیچ پیچ

هیچست آن دهان تو دل را منه به هیچ

پیچست و تاب در سر زلفین دلبران

گر عاقلی تو با سر زلفین او مپیچ

اغیار جز مذلّت عاشق نمی‌کنند

لیکن ندیم هیچ نگوید بجز مزیچ

طبّاخ اگر به آش تو تقصیر می‌کند

او را گناه نیست ندارد مگر هویچ

گفتم شبی به زلف نگارم که درکشم

راهیست بس دراز و پُر آشوب و پیچ پیچ