غزل 497 | صبا بویی ز تو سوی من آورد
صبا بویی ز تو سوی من آورد
جزاکالله که جانم با تن آورد
ز تیغ غمزهات آهوی وحشی
خراج چشم تو بر گردن آورد
رخت را مه نمیگویم که مه را
شعاع روی تو در خرمن آورد
گریبان مرادم دست بگرفت
که با لطف تو پا در دامن آورد
شرار آتشین این دل تنگ
خلافی در وجود آهن آورد
هوای کوی آن مهروی ما را
دگرباره به سوی مأمن آورد
نمیدانم چه بویست این مگر باد
پیامی از جهان سوی من آورد
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}