غزل 756 | جانا گرت به جانب ما اوفتد گذر
جانا گرت به جانب ما اوفتد گذر
بینی ز مهر خود که جهانیست بی خبر
از حد گذشت شرح غم حال این جهان
بر حال زار من تو کنی رحمتی مگر
از روز هجر تو دلِ تنگم به جان رسید
باشد شبی که با تو کنم دست در کمر
گر تیغ میکشی تو و گر تیر میزنی
جز جان به راه عشق نداریم ما سپر
نور و فروغ طلعت زیباش در جهان
ای دل به غایتیست که حیران شود بصر
دردیست در دلم ز غم اشتیاق تو
کان درد را دوا نبود غیر گلشکر
آن گل ز عارض تو و شکّر ز لعل تو
در هم سرشتهاند و نهفتند در گهر
تا چند عجب و ناز و تکبّر کنی مکن
یک دم ز لطف سوی دوستان نگر
گر یک نظر کنی سوی ما کیمیا شویم
خاک رهیم در تو تمامست یک نظر
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}