جهان ملک خاتون

شعر 9 | کرده‌ست مرا بی سر و بی سامان بخت

کرده‌ست مرا بی سر و بی سامان بخت

یارب که مباد هیچکس ویران بخت

من زار همی گریم و خوش می‌گویم

ای همنفسان دریغ آن سلطان بخت