قطعه 251 | غم عمری که شد چرا نخورم
غم عمری که شد چرا نخورم
غم روزی ابلهانه خورم
بر سر روزی ارچه در خوابم
من غم خواب جاودانه خورم
وقت بیماری از اجل ترسم
نه غم چیز و آشیانه خورم
چار دیوار چون به زلزله ریخت
چه غم فوت آستانه خورم!
موش گوید که چون درآید مار
غم جان نه، دریغ خانه خورم
درد دل بود و درد تن بفزود
تا کی این درد بیکرانه خورم
چون ننالم که در خرابی دل
غم تن و اندوه زمانه خورم
اسب نالد که در بلای لگام
غم مهماز و تازیانه خورم
ای طبیب از سفوفدان کم کن
کو نقوعی که در میانه خورم؟
چند با دانهٔ دل بریان
گِل بریان و بادیانه خورم؟
من چو موسی ز ضعف کند زبان
گِل چو دندان پیر شانه خورم؟
طین مختوم و تخم ریحان بس
مار و مرغم که خاک و دانه خورم؟
بس بس از دانه، مرغ خواهم خورد
مرغ مالنگ و باسمانه خورم
یک دکانی فُقاع اگر یابم
بدلِ شربت سه گانه خورم
شربت مرد از آن دل سنگین
چون شراب از دل چمانه خورم
فُقَعی کاری از دکان غمش
همچو تریاک از خزانه خورم
زان فقاعی که سنت عُمَر است
رافضی نیستم چرا نخورم
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}