رباعی 16 | از دل همه آسایش جان رفت ز دست

از دل همه آسایش جان رفت ز دست
وز دل تن بیچاره بدین روز نشست

در جمله هر مراد و مقصود که هست
نومید شدم زین دل امید پرست