رباعی 38 | جان جز به امید تو سکونی نگرفت

جان جز به امید تو سکونی نگرفت
دیوانه شد و ز دم فسونی نگرفت

آن دل که چو تو عشق زبونی نگرفت
افسوس که خون گرفت و خونی نگرفت