غزل 520 | ای رخ تو شاه ملک دلبری

ای رخ تو شاه ملک دلبری
همچو شاهان کن رعیت پروری

تا تو بر پشت زمین پیدا شدی
شد ز شرم روی تو پنهان پری

با چنین صورت که از معنی پرست
سخت بی معنی بود صورت گری

ز آرزوی شیوه رفتار تو
خانه بر بامت کند کبک دری

خسروان فرهاد وارت عاشقند
زآنکه از شیرین بسی شیرین تری

چشم تو از بردن دلهای خلق
شادمان همچون ز غارت لشکری

دلبری ختمست بر تو ز آنکه تو
جان همی افزایی ار دل می بری

از اثرهای نشان و نام تو
جان پذیرد موم از انگشتری

عشق تو ما رابخواهد کشت،آه
عید شد نزدیک و قربان لاغری

در فراق تو غزلها گفته ام
بی شکر کردم بسی حلواگری

کاشکی از دل زبان بودی مرا
تا بیادت کردمی جان پروری

با چنین عزت که از حسن و جمال
در مه و خور جز بخواری ننگری

چون روا باشد که سعدی گویدت
«سرو بستانی تو یامه یا پری »

سیف فرغانی همی گوید ترا
هر که هست از هر چه گوید برتری