غزل شمارهٔ ۱۱۰ شاه نعمت‌الله ولی | کتاب غزلیات

آفتابی ز ماه بسته نقاب
کرده در گوش درهای خوشاب

چشم عالم به نور او روشن
سخنی نازک است خوش دریاب

نقش رویش خیال می بندم
که به بیداری و گهی در خواب

می خُمخانهٔ حدوث و قدم
نوش می کن به شادی احباب

نور آن ماهرو که می بینی
آفتابست نام او مهتاب

سر موئی ز سِر او گفتم
سر زلفش از آن شده در تاب

نعمت الله حجاب را برداشت
چون حجاب است در میان اسباب