غزل شمارهٔ ۳۲۸ شاه نعمت‌الله ولی | کتاب غزلیات

دردمندیم و آن دوا این است
راحت جان مبتلا این است

نقش رویش خیال می بندم
در نظر نور چشم ما این است

دل ما جان خود به جانان داد
دولت و دین دو سرا این است

عقل بیگانه رفت و عشق آمد
یار سرمست آشنا این است

همه با اصل خویش واگردیم
ابتدا آن و انتها این است

هر که فانی شود بقا یابد
رو فنا شو که خود بقا این است

نعمت الله هر که دید بگفت
مظهر حضرت خدا این است