اثیر اخسیکتی

غزل 127 | شبِ دوش، با دوست می خورده‌ام

شبِ دوش، با دوست می خورده‌ام

بگو نوش، کز دست وی خورده‌ام

به خصل سبک باج جان برده‌ام

بد او، کران، ملک ری خورده‌ام

من و مجلس خاک در کل عمر

چنین می، کجا تا که کی خورده‌ام

ز کوثر نم، از خلد خود دیده‌ام

ز آتش تف، از ورد خوی خورده‌ام

نگیرد خمار و نگیرد تبم

به یک بار، تا ترک می خورده‌ام

بهار دلم، آب رز دان کز او

به تیغ سلم خون دی خورده‌ام

ز مستی، که بوده‌ست آگه نی‌ام

که کی خفته‌ام چند می خورده‌ام

خمیده چو چنگم خروشان چو نی

چنان بر تن چنگ و نی خورده‌ام