شعر 1 | ابتدای کار سیمرغ ای عجب
ابتدای کار سیمرغ ای عجب
جلوهگر بگذشت بر چین نیمشب
در میان چین فتاد از وی پری
لاجرم پُرشور شد هر کشوری
هر کسی نقشی از آن پَر برگرفت
هر که دید آن نقش کاری درگرفت
آن پَر اکنون در نگارستان چینست
اطلبو العلم و لو بالصین ازینست
گر نگشتی نقش پر او عیان
این همه غوغا نبودی در جهان
این همه آثار صنع از فر اوست
جمله انمودار نقش پر اوست
چون نه سر پیداست وصفش را نه بن
نیست لایق بیش از این گفتن سخن
هر که اکنون از شما مَرد رهید
سر به راه آرید و پا اندر نهید
جملهٔ مرغان شدند آن جایگاه
بیقرار از عزت آن پادشاه
شوق او در جان ایشان کار کرد
هر یکی بی صبریِ بسیار کرد
عزم ره کردند و در پیش آمدند
عاشق او دشمن خویش آمدند
لیک چون ره بس دراز و دور بود
هر کسی از رفتنش رنجور بود
گر چه ره را بود هر یک کارساز
هر یکی عذری دگر گفتند باز
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}