شعر 5 | آن حکیمی در تفکر میگذشت
آن حکیمی در تفکر میگذشت
دید سرگین دان و گورستان بدشت
نعرهٔ زد گفت ای نظارگان
اینت نعمت اینت نعمت خوارگان
ای عجب با این چنین نفسی درون
میکند هم در خدائی سر برون
زشتی عالم همه از خبث اوست
وآنگهی دارد خدائی نیز دوست
هست در هر نفس این دعوی ولیک
خویش بر فرعون ظاهر کرد نیک
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}